تبليغاتX
هامون

شنبه 15 اردیبهشت1386

داستان سيستان - 6

داستان سيستان (10 روز با رهبر در سفر به استان سيستان و بلوچستان)
بخش ششم

نويسنده: رضا اميرخانى

پنج بخش قبلى داستان را اينجا مطالعه كنيد

* * * * *

يك‌شنبه چهارمِ اسفند ماه 81
بعد از نمازِ صبح تقريباً نخوابيديم. بگذريم كه من قبلش هم به صورتِ اساسى بدخواب بودم. نمى‌دانم به خاطرِ نيم‌من خاكى بود كه فرو رفته داخلِ دست‌گاهِ تنفسى، يا به خاطرِ احمد تپل و رفقايش...
رجب‌زاده مشغولِ نصبِ تلفن‌ها و فاكس بود تا سخن‌رانى‌ها را به محضِ پياده شدن به دفترِ نشرِ آثار در تهران برساند. موقعِ رفتن اسباب و اثاثيه را به او سپرديم، چون هنوز قفل و كليدى جور نشده بود. سخت مشغولِ كار بود. از سيم‌كشى تلفن بگير تا امتحان فكس. «خيال‌تان تخت، درها باز باشد، من و محمد اين‌جا مواظبيم.»
صبحانه‌اى زديم و طبقِ قرار، حدودِ ساعتِ هفت با آقاى بنده‌اى كه اصالتاً اهلِ زابل بود، راه افتاديم به سمتِ فرودگاه. شهرِ خاك‌گرفته و خاموشِ زاهدان، از ديشب تا امروز، در فاصله‌ى همين چند ساعت چهره عوض كرده بود. خيابان‌ها آب و جارو شده بود، داربست‌هاى متعدد نصب شده بود، و مردم، سحرخيزتر از ما به سمتِ مسيرِ استقبال مى‌رفتند. به مسير كه نزديك شديم، در راه‌بندِ اول، پليسِ راه‌نمايى و رانندگى جلومان را گرفت. كرمى با خون‌سردى برگه‌اى را به او نشان داد و پليس راه‌بند را باز كرد. روى برگه يك آرم استان‌دارى بود و يك تيترِ «هم‌راهان». شماره‌اى هم روى برگه خورده بود، كه 030. كرمى به عبدالحسينى گفت كه از خوانِ اول رد شديم. بعيد مى‌دانم با اين برگه بتوانيم به مسيرِ استقبال برسيم. همان‌جور كه ماشين جمعيتِ مردم را كه لحظه به لحظه‌ زيادتر مى‌شدند، شكافت، به راه‌بندِ دوم رسيديم. نااميد شديم، اين راه‌بند دستِ بچه‌هاى حفاظت بود. نگه‌بان جلو آمد. انگار عبدالحسينى را مى‌شناخت. تا او را ديد، سلام و عليكِ گرمى كرد و برگه را گرفت. اما گفت: «با اين برگه كه نمى‌توانيد داخلِ مسير برويد. تا همين‌جا هم شانسى آمده‌ايد. ببينيد! اين يك مهر كم دارد...» گندش درآمد. دمغ شديم ناجور. كلى راه را بايد پياده مى‌رفتيم. آن هم با لوازم و تجهيزات. نگه‌بان اما برگه را گرفت و رفت كمى آن طرف‌تر. از داخلِ داش‌بوردِ لندكروز يك مهر درآورد و چند بار ها كرد و محكم زد تختِ سينه‌ى برگه. حالا ما ممهور به مهرِ «ويژه» هم شده بوديم. به ما گفت: «حالا با اين مهر راحت از راه‌بندها عبور مى‌كنيد. البته از اين راه نمى‌توانيد به مسير برويد، بسته است. برويد از محلِ استقرارِ آمبولانس‌ها... (به عبدالحسينى گفت) سفرِ قبلى هم از ما عكس نگرفتى‌ها...» اين را گفت و راه‌بند را باز كرد. رفتيم جلو. مؤمن در هيچ چارچوبى نمى‌گنجد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در 15:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 29 تیر1385

داستان سیستان (5)

داستان سيستان (۱۰ روز با رهبر)

(قسمت پنجم)

رضا اميرخانی

چه هتلى! بگو خرابه‌ى شام! هتلِ آزادى را كه شنيديم خيال كرديم جايى است مثلِ هتل آزادى تهران. به راننده كه گفتيم هتلِ آزادى، گفت دور و برش كارى داريد؟ گفتيم نه، خود هتل مى‌خواهيم برويم. جعفريان به سمتِ راننده براق شد: «چيه؟ به قيافه‌مان نمى‌آيد؟» راننده استغفرالله قورت داد و ما را برد كنارِ هتل. انصافاً نماى قشنگى هم داشت. از ماشين پياده شديم و ساك‌ها را كول كرديم و رفتيم به سمتِ هتل كه... كفِ زمين خاكِ خالى بود. هنوز روى پله‌هاى ورودى يك تخته‌ى داربست گذاشته بودند كه نشان از ترددِ فرغون داشت. باورمان نمى‌شد. تو كه رفتيم از ميانِ دسته‌ى كارگر و بنا، دو نفر با كت و شلوارِ سرمه‌اى خاك‌آلود آمدند به استقبال، نشناختيم‌شان، كرمى و رجب‌زاده هم دير شناختندشان. خلج و به‌رخ از دفتر ره‌برى بودند. به گرد و خاكِ كت و شلوارشان كه نگاه كرديم، فهميديم كه هيچ چيزى نبايد گفت. رفتيم بالا. دو اتاق گرفتيم. دو نفر با سيمِ رابط به اتاق‌ها برق مى‌دادند. يك نفر درها را روغن مى‌زد. دو نفر با دريل و فنرِ لوله‌بازكنى، فاضلابِ دست‌شويى‌ها را باز مى‌كردند، اين پنج نفر. چهار نفر هم با سطل و كف‌شور به جانِ دو سانتى‌متر خاكِ كفِ اتاق افتاده بودند. نفرِ دهم هم با توصيه‌هاى حياتى‌اش ما را راه‌نمايى مى‌كرد: «بى‌زحمت به پنجره‌ها دست نزنيد، لوله‌هاشان خشك شده‌اند، كنده مى‌شوند، مى‌افتند پايين رو سرِ مردم! دست‌شويى نرويد. درها قفل و كليد ندارند هنوز. لوازم‌تان را مراقب باشيد. شب سرد مى‌شود، براى‌تان علاء‌الدين مى‌آوريم. اين هتل البته پتو هم ندارد. پروازِ بعدى بچه‌هاى بيت مى‌آورند. حمام البته هيچ مشكلى ندارد؛ به جز آبِ گرم...» اين هم از هتلينگ با آى ـ ان ـ جى‌فرم. حالا نوبتِ من بود كه به كرمى از آن نگاه‌ها بكنم. اما دلم سوخت؛ آن بنده‌خدا خودش از ما پياده‌تر بود... معلوم شد صاحبِ هتلِ آزادى به دليل تأخير در دريافتِ وام، يك‌جورهايى ورشكست شده و از هتل سه طبقه‌اش تازه اين طبقه قابلِ سكونت است وگرنه در طبقاتِ ديگر هنوز عمله و بنا مشغول به‌كارند و البته از همه مهم‌تر ما افتخار داريم كه اولين مهمانانِ اين هتل هستيم. هتلى كه هنوز افتتاح نشده است... جعفريان فرياد مى‌كشيد: «ولم كنيد! بگذاريد من بروم دستِ آن راننده‌ى چيزفهم را ماچ كنم...»
به هر زحمتى كه بود در هتل مستقر شديم. اثاث‌ها را جابه‌جا كرديم و چند نفرى رفتيم تا شهر را ببينيم. زاهدان را... مطابقِ معمولِ سنتِ ايرانى، همه مثل شب‌هاى امتحان، سخت مشغول بودند. تبليغات به دو دسته‌ى كاملاً متمايز تقسيم مى‌شد. تبليغاتِ دولتى و تبليغاتِ غيرِدولتى ... در تبليغاتِ دولتى معمولاً اسمِ سازمان يا وزارت يا اداره‌ى دولتى بزرگ‌تر بود از جمله‌اى كه روى تراكت نوشته بودن. جمله‌ها هم همان جمله‌هاى كليشه‌اى بودند كه همه‌جا مى‌نوشتند. «تشريف‌فرمايى مقام معظم ره‌برى را خوش‌آمد مى‌گوييم. مديران، مسؤولان و كارمندانِ معاونتِ اداره‌ى كلِ وزارتِ فلان و بهمان.» اما در تبليغاتِ مردمى كلى عناصرِ خلاق مى‌ديدى ... طايفه‌ها ـ شايد كمى هم رقابتى ـ جابه‌جا چادر زده بودند. مردم را با چاى پذيرايى مى‌كردند. رقابتِ واقعى قبايل با هم عناصرِ زنده‌گى عشايرى‌شان را آورده بودند. از قورى سفالى روى منقلِ زغالى بگير، تا شترِ جمّازِ با جهاز... طايفه‌ها در مسيرِ استقبال يعنى از خروجى فرودگاه تا ورودى استاديوم در هر ميدانى سياه‌چادرى علم كرده بودند... اين رقابت دوست‌داشتنى بود. كاملاً خلافِ رقابت در تبليغات دولتى! اولين طايفه كه در ميدانى در نزديكى فرودگاه چادرش را علم كرد، بلافاصله طوايفِ ديگر به سرعت شروع كردند به چادر زدن.
از همه چيز جالب‌تر عكسِ ره‌بر بود. عكس‌ها در تبليغات دولتى همان عكس‌هايى بود كه بارها از رسانه‌ها ديده بوديم. اما مردم معلوم نيست از كجا، عكسى را به‌دست آورده بودند از ره‌بر در دورانِ رياست جمهورى و سفرش به ايران‌شهر كه در آن ملبّس به پيراهنِ سپيدِ بلوچى بود. يعنى من اول بار كه پرده‌ى نقاشى‌شده‌اى از اين عكس را ديدم، متوجهِ مطلب نشدم. چهره‌اى ديدم بسيار شبيه به چهره‌ى آقاى خامنه‌اى اما با عمامه‌ى سفيد! تعجب كردم. دقيق‌تر كه شدم ديدم خودِ آقاست. اما با دشداشه‌ى بلوچى و دستارى سفيد بر سر. يادگارى از سفر به ايران‌شهر در سالِ 62 يا 63 در اوايلِ دورانِ رياست جمهورى يا قبل از آن. بيش‌تر پرده‌هاى نقاشى شده‌ى اين عكس را مى‌ديديم. به عوضِ خودِ عكس؛ چرا كه در عكس محاسنِ آقا يك دست مشكى بود، اما در نقاشى‌ها نقاشانِ بلوچ عكس را برعكس روتوش كرده بودند و محاسنى سفيد كشيده بودند... سخنرانى در ايرانشهر

 مسيرِ استقبال را چك كرديم و فهميديم كه آقا از كجا به استاديوم خواهند رفت. و البته جالب‌تر اين كه اين مطلبِ طبقه‌بندى شده‌ى حفاظتى! را راننده، آقاى بنده‌اى به ما گفت. جالب‌تر (تر) اين كه ستادِ استقبال به ما گفت كه به دلايلِ حفاظتى، همان فردا صبح به ما مى‌گويند كه مراسم كجا برگزار مى‌شود. اما همه‌ى مردم مى‌دانستند كه مراسمِ صبح در استاديوم است و حتا عده‌اى به ما گفتند كه بعد از نماز هم آقا در مصلا خواهند بود...
اتومبيل‌هاى بعضى ادارات و نهادها در زمانِ حضورِ ره‌بر در خدمتِ هيأت استقبال بود. ما هم زحمت‌مان گردنِ آقاى بنده‌اى بود با پاترولى از وزارتِ جهادِ كشاورزى به‌گمانم. از استقبال‌هاى دولتى گفتم و باز هم به يادِ احمد تپل و رفقايش افتادم و رفتم تو لاكِ خودم. خيلى توى خيابان‌ها به دنبال‌شان چشم دواندم، اما نديدم‌شان. شايد در مصلا بودند، شايد هم با لباسِ مبدل ميانِ مردم... نماز مغرب را با على رفتيم در مسجدِ مدينه‌ى اهلِ سنت خوانديم. پيش‌تر هم مى‌دانستيم كه اين‌جا از اين‌كه در مساجدشان با مهر نماز بخوانى ناراحت نمى‌شوند، اما امتحان كرديم و ديديم خيلى هم تحويل‌مان گرفتند و كلى تقبّل‌الله هم بارمان كردند...
برگشتيم هتل براى صرفِ شام. مسؤولِ پذيراى بيت به تيمِ خبرنگاران مژده داد كه غذا امشب توپ است؛ توپِ توپ. براى اين‌كه از بيت نيست و از ارتش آورده‌اند. خبرنگارها ذوق كردند كلى، اما ما تا چشم‌مان به غذا افتاد، فهميديم چه خبطى مرتكب شده‌ايم، همان پلو مرغِ ظهر... من و كرمى قبلاً توى لاك بوديم، حالا نوبتِ جعفريان بود كه برود توى لاكِ خودش.

... و داستان ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط مرصاد در 16:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 20 تیر1385

داستان سیستان (4)

 

داستان سيستان (۱۰ روز با ره بر)

(قسمت چهارم)

رضا اميرخانی 

اتوبوس‌ها يكى‌يكى رفتند و ما مانديم. هيچ‌كسى به استقبالِ ما نيامده بود. عاقبت ديديم يكى از پاترول‌هاى فرمان‌دهان خالى مانده است. صدايش زديم و بنده‌خدا آمد و ما را سوار كرد. خودش پرسيد:
ـ مهمان‌سرا مى‌رويد يا استان‌دارى؟
ما از خداخواسته جواب داديم مهمان‌سرا...

***

چه مهمان‌سرايى! بگو رباطِ مهمان‌كش! مهمان‌سراى ارتشِ زاهدان. از در كه رفتيم تو، اول خيلى تحويل‌مان گرفتند. قرار بود فرمان‌دِهان ارتش به آن مهمان‌سرا بيايند، براى همين در بدوِ ورود هر پاترولى را خيلى تحويل مى‌گرفتند. اما بعد سر و وضعِ غيرِنظامى ما را كه ديدند و «راحت‌باش» جعفريان را كه شنيدند، فرستادندمان طبقه‌ى بالا. معلوم شد كه اشتباهى آمده‌ايم، روى درِ هر اتاقى اسامى مهمانان نوشته شده بود: فرمان‌دِه فلان لشكر، رييسِ ستاد، مسؤولِ تبليغاتِ پاى‌گاه، فرمان‌دهِ نيروى زمينى... با اعتماد به نفسِ بالايى ميانِ اين اسامى دنبالِ اسم‌مان گشتيم و فهميديم كه ول معطليم. از بختِ خوش، وقتِ ناهار بود و براى همين سرمان را انداختيم پايين و رفتيم ناهارخورى. ناهار پلومرغ بود. جعفريان فقط برنج و ماست خورد. گويا با گوشتِ سفيد ميانه‌اى ندارد. بعد هم برگشتيم همان طبقه‌ى بالا و روى ميزى كه وسطِ راه‌رو ـ كنارِ اتاق‌ها ـ بود، گعده گرفتيم. هنوز چند دقيقه‌اى نگذشته بود كه ديديم سربازها و دژبان‌ها دويدند دمِ درِ هر اتاق. از ساكنانِ اتاق‌ها خواستند كه بيرون نيايند. محيط يك‌هو نظامى شد ناجور. سربازها كه ديدند ما خيلى گول هستيم و عينِ خيال‌مان نيست، سروانى را آوردند و او به ما تذكر داد كه هر چه زودتر به اتاق‌مان برويم. از فرصت استفاده كرديم و گفتيم اتاق نداريم. بدهيد تا برويم. رفت و طبق سنتِ ادبى، آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد. چند دقيقه‌ى بعد يك فرياد كشيد: «امير وارد مى‌شوند!» همه صاف و صوف، خبردار ايستادند. ما هم انگار آوردمان براى ديدنِ فيلم سينمايى. استكان‌هاى چاى‌مان را هورت مى‌كشيديم و در موردِ ايستادنِ اين بنده‌خداها نظر مى‌داديم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در 18:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 11 تیر1385

داستان سیستان (3)

للحق

داستان سيستان (قسمت سوم)
رضا اميرخانی

 

 اي-پي-يو جدا شد و هواپيما روي تاكسي‌وي شروع كرد به تاكسي كردن. علي به جلو اشاره كرد. طبقه‌ي بالا كه كابين ٧٤٧ آن‌جاست با يك نردبانِ فلزي به طبقه‌ي اول وصل شده بود. تا چشم كار مي‌كرد همه جوان بودند، بر و بچه‌هايي ريشو و حزب‌اللهي. مثلِ هر جمعِ جوانانه‌ي ديگري پرت و پلا مي‌گفتند. يكي مي‌گفت "زميني مي‌رود تا زاهدان." ديگري مي‌گفت "الان رسيديم شاه‌عبدالعظيم. عوارضي را رد كرديم." آن يكي فرياد مي‌زد، "برويم پايين هل بدهيم." هواپيما رسيد سرِ باند. آماده‌ي تيك‌آف. كلي آدم جمع شده بودند، كنارِ تك‌پنجره‌اي كه روي درِ عقب بود و يكي هم گزارشِ لحظه به لحظه مي‌داد. مهمان‌دار كه يك سروانِ جاافتاده بود اصلاً خودش را سبك نكرد كه بگويد سر‌جاي‌تان بنشينيد، يا كمربندهاتان را ببنديد. كسي گوشش بده‌كار نبود. سروان هم خودش را سرگرم كرده بود به شمردنِ مسافران. "سروان! برو آخرِ پاييز بيا!"

چرخِ هواپيما كه از زمين كنده شد، همه صلوات فرستادند. با علي رفته بوديم تو نخِ جمعيت. پسرِ تپلي بود دو سه رديف جلوتر از ما، كه كاپشنِ چرم داشت و يك بند پرت و پلا مي‌گفت:

"الان از روي ميدانِ كشتارگاه رد شديم. بو كن! راستي اين‌ها بال دارند يا فقط سينه‌ هست؟ سروان بگو قم براي سوهان نگه دارد..."

رفقايش هم كم آورده بودند. احمدتپل صدايش مي‌زدند.

علي از جا بلند شد و از پشتِ هواپيما، از اين دالانِ دراز عكسي گرفت. نورِ فلاش را چند نفري متوجه شدند. اولي عبدالحسيني بود كه از خلسه در آمد. برگشت و چپ چپ نگاه كرد. خيال كردم الان است كه دوربينش را در بياورد و از اين نما تصويري بگيرد. اما انگار نه انگار. زيرِ لب چيزي گفت شبيه به "حيفِ فيلم" و دوباره سرش را انداخت پايين...

واقعيت آن است كه همه چيز مطبوع و خوب بود، اما من بدجوري حالم گرفته شده بود. اين همه جوان با لباسِ شخصي. بي‌راه نيست كه مي‌گويند از تهران آدم مي‌آورند كه استقبال را شلوغش كنند. جاي رفيقِ شفيقم خالي كه سرم داد بكشد: "ديدي قطار-قطار، اتوبوس-اتوبوس بسيجي مي‌آورند براي شعار دادن. ديدي يا نه؟" تازه او از هواپيما خبر نداشت! حالم گرفته شده بود ناجور. ما از چي دفاع مي‌كرديم؟ از احمدتپل و رفقايش كه از تهران مي‌آيند به عنوانِ مردمِ هميشه در صحنه‌ي سيستان؟ چرا بي‌خودي رگِ گردني مي‌شديم؟ انگار آبِ سردي رويم ريخته بودند. حاضر بودم همان‌جا از هواپيما بپرم پايين. كاش درِ عقب مثلِ آنتونفِ جعفريان باز مي‌شد و مي‌افتاديم در آسمانِ هندوكش... نمي‌دانم. شايد هم لازم باشد. قوه‌ي توجيه بخواهي نخواهي اين جور موارد به كار مي‌افتد. نيرو بايد بياورند. استقبال بايد پرشكوه باشد، خاصه در هم‌چه شرايطي. بالاخره كار ملك است اين و تدبير و تامل بايدش... اما مگر توجيه مي‌تواند حالِ آدم را جا بياورد؟

علي فهميد كه ناجور رفته‌ام تو لاك. سرِ صحبت را باز كرد و من به او مسأله‌ي مستقبل‌هاي غيرِ بومي را گفتم. تصديق كرد. اما گفت كه چندان هم تعجب نكرده است. از قبل شنيده بوده اين قضيه را. از او پرسيدم به نظرت اين احمدتپل چه‌قدر گرفته است تا به سيستان بيايد و شعار بدهد؟ احمد داشت آواز مي‌خواند: "كربلا كربلا ما داريم مي‌آييم. اگه ما نياييم، يارم ميايه، دل‌دارم ميايه..." علي خنديد. احمد را دوباره نشانش دادم و گفتم چه‌قدر گرفته؟ علي گفت، نه، باحال‌تر از اين حرف‌هاست. اين‌ها همين‌جوري مجاني مي‌آيند... باز هم كمي جاي خوش‌حالي بود... يكي به نفعِ نظام!

حتا احمدتپل هم نتوانست من را از توي لاكم در بياورد. شروع كردم به راه رفتنِ توي راه‌رو. از كنارش كه رد مي‌شدم، گفت:

- شما خبرنگارها حال مي‌كنيد، ما اين همه مي‌آييم و مي‌رويم، آقا را از نزديك نمي‌بينيم. به رفيقت بگو يك عكس هم از ما بياندازد كه بعد وقتي عكسِ آقا را گرفت، نگاتيوِ ما متبرك بشود، براي اين كه نگاتيو كه متبرك بشود، پزيتيو مي‌رسد به عرشِ اعلا...

دوربين، ديجيتال بود، نه پزيتيو داشت، نه نگاتيو. بدجوري توي لاكِ خودم فرو رفته بودم. رفتم پهلوي بچه‌ها. جعفريان تازه از كوي طلابِ مشهد رسيده بود به كابل. داشت از مشكلاتِ زباني مي‌گفت:

- روزِ اولِ كابل به يك بنده‌خدايي زنگ زدم، نگو اشتباه گرفته بودم، تا گفتم خِنه‌يِ فلاني يارو جواب داد، غلط كردي! شروع كردم جد و آبائش را رديف كردن، بعدها فهميدم كه غلط كردي يعني اشتباه كردي...

بعد از مردكه و زنكه گفت و استعمالِ غيرِ موهن‌شان به جاي زن و مرد. خلاصه چيزهايي مي‌گفت كه دستش را باز بگذارد تا پايانِ سفر هر رطب و يابسي را به واسطه‌ي مشكلاتِ زباني به ما حواله كند. بعد بحثِ يازدهِ سپتامبر و جناحِ احمد شاه مسعود و طالبان و چندگانه‌گيِ سياستِ خارجيِ ما و... كمي از فكرِ بچه‌هاي لباس شخصي بيرون آمده بودم.

برگشتم عقب كه علي تنها نماند. ديدم روي صندليِ كناري‌ام يك بابايي از همين لباس‌شخصي‌ها زگيل شده است و دارد بدونِ كنتور از علي اطلاعات مي‌گيرد. من كه رسيدم علي رسيده بود به شماره‌ي مبايل و خيال مي‌كنم سوالِ بعدي شماره‌ي شناس‌نامه‌ي هم‌سايه‌هاشان بود. حدس زدم كه بايد مشكلي باشد اين بين. پي‌گير كه شدم متوجه شدم فقط اطلاعات مي‌گيرد. من هم كمي دست به سرش كردم و خواستم ازش اطلاعات بگيرم. شب كجا ساكن هستيد؟ اهلِ كجايي؟ و از اين قبيل... كه فهميد ديگر كاري از پيش نمي‌برد و صندلي را خالي كرد.

عاقبت بعد از خوردنِ سانديس و كيك، با يك فرودِ خوب رسيديم زاهدان. پياده شديم. براي جوان‌ها چندين اتوبوس آورده بودند و يكي-دو تا پاترول. همه مشغولِ سوار شدن بودند و ما هم به كرمي نگاه مي‌كرديم و البته به رجب‌زاده كه مسوولِ كارهاي پشتي‌بانيِ دفترِ نشرِ آثار بود. توي اين هير و وير كه منتظرِ استقبال‌كننده‌گان بوديم، يك‌هو يكي از داخلِ پاترول‌ها پياده شد و آمد طرفِ ما. از پشتِ پاترول، دوستِ‌ زگيل‌مان را ديدم كه دويد سمتِ يكي از اتوبوس‌ها. طرف كه گويا يكي از فرمان‌دهانِ همين بچه‌هاي هميشه در صحنه بود جلو آمد و به علي گفت، كارتِ شناسايي‌ات را بده، و دنبالِ من بيا... تا رجب‌زاده متوجه شود، من جلو پريدم و گفتم، بله، فرمايش؟ طرف ديد سنبه‌ي ما هم اِي بدك نيست. گفت ايشان با شما هستند؟ گفتم بله. البته بنده كه كاره‌اي نيستم، ايشان با بيت هستند. بنده‌خدا عذرخواهي كرد و رفت. حتا از من نپرسيد كه اصلا خودِ من چه‌كاره‌ام...

اين هم از دشتِ اولِ سفر. به علي گفتم يحتمل اين سفر مملو از اين مسائل است. من‌بعد به هيچ‌كسي اطلاعات نده... علي خوش‌بين‌تر بود. مي‌گفت كه رفيق‌مان از بچه‌هاي بسيجي بوده كه عشقِ اطلاعاتي شدن داشته است. و من هم كه ديدم او اين‌جور راحت خودزني مي‌كند، جوابش دادم كه: "حق هم داشته! اصلا هر آدمِ بي‌سوادي مي‌فهمد كه من و تو نه عكاسيم، نه خبرنگار!!"

 

....   و داستان ادامه دارد  .....

 

نوشته شده توسط مرصاد در 14:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 30 خرداد1385

داستان سیستان (2)


داستان سيستان
(۱۰ روز با ره بر)

رضا اميرخانى

 در تاريخي كه مي‌كنم سخني نرانم كه آن به تعصبي و تزيّدي كشد و خوانندگانِ اين تصنيف گويند: «شرم باد اين پير [بي‌پير!] را!»

ابوالفضلِ بيهقيِ دبير، آغازه‌ي فصلِ بر دار كردنِ حسن

 شنبه سومِ اسفند ماه ٨١

ديروز قم بودم، خانه‌ي آقا مجتبا، كه كرمي به من زنگ زد و گفت فردا ساعتِ هشت، مهرآباد، پرواز. قبلاً زياد تجربه كرده بودم كه در سفرهاي غيرِ رسمي كه بليت دستِ آدم نمي‌دهند، معمولاً وقتي مي‌گويند هشتِ صبح، تا دوازدهِ ظهر هم از پرواز خبري نيست. براي همين با علي يك ربع به هشت، اتوبانِ همت قرار گذاشتيم و سلانه سلانه، بعد از صرفِ صبحانه راه افتاديم به سمتِ فرودگاه. ده دقيقه به هشت بود كه كرمي به هم‌راه زنگ زد و گفت، آقا منتظرِ شما هستيم‌ها. ديديم قضيه جدي است. تندترش كرديم، اما امان از ترافيك. از ترافيك بدتر، اتومبيلِ يكي از مسؤولانِ نظام بود كه پشتِ سرِ ما بود و مدام چراغ مي‌زد. انگار كه راه باز است و ما تبركاً راه نمي‌رويم. كلي مي‌ترسيديم از اين كه با او هم‌سفر باشيم، كه شكرِ خدا به خير گذشت و مثلِ بيش‌ترِ مسؤولان رفت سمتِ ترمينالِ پروازهاي خارجي. نصفِ زمان به بد و بي‌راه گفتنِ به او گذشت و نصفِ ديگر به جواب به تلفن‌هاي مكررِ كرمي. "دِ آقا كجاييد شما؟ هواپيما آماده‌ي پرواز است. خلبان هم سوار شده است، فقط منتظرِ شما هستيم..." به علي گفتم كه اين كرمي هم بد خالي مي‌بندد. به قولِ حُكَما كم ببند، هميشه ببند. مگر مي‌شود هواپيما با مسافر و خلبان و آن همه تشكيلات منتظرِ ما دو نفر باشد. در صنعتِ هوايي يك چيزي هست به نامِ فلايت پلن، طرحِ پرواز، براي ساعتي پر مي‌كنندش. بعد اگر تأخيري به وجود آيد يك ربع يك بار بايد به برج رفت و آن را تغيير داد و تمديدش كرد، فقط در هواپيماهاي كوچك و پروازهاي غيرِ سيويل هم‌چه تمديدهايي مرسوم است... با افاضاتِ ما زمان كوتاه‌تر شد و هشت و بيست دقيقه رسيديم فرودگاه. بايد مي‌رفتيم به يك آشيانه كه نه ترمينال بود كه بشناسيمش، نه جزوِ آشيانه‌هاي رسمي. به زحمت و به ضربِ تلفن‌هاي هم‌راهِ روشن و ناوبريِ نقطه به نقطه پيدايش كرديم. رسيديم دمِ در و ديديم كه اي دلِ غافل، كرمي و جعفريان و نوري‌زاد و عبدالحسيني منتظرِ ما ايستاده‌اند. در آن جمع عبدالحسيني را تا آن روز نديده بودم. ريشي بلند داشت و دوربيني در غلاف كه از همان داخلِ كاور داد مي‌زد: "من مالِ يك آدمِ حرفه‌اي هستم... خيلي حرفه‌اي!   ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در 16:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه 20 خرداد1385

داستان سیستان (1)

داستان سيستان ـ رضا اميرخانىاميرخانى

داستان سيستان
(۱۰ روز با ره بر)

رضا اميرخانى

به جاي مقدمه

«بهمنِ ٥٧ ساواكي شده‌اي!»

همان شبي كه اخبارِ سراسريِ شبكه‌ي يك، ديدارِ خصوصيِ اهلِ قلم با ره‌بر را پخش كرد، اولين رفيقِ شفيقي كه مرا در گيرنده ديده بود، به هم‌راهم زنگ زد و اين را گفت. خنديدم.

"نخند!"

چرا را جواب نداد، به جايش گفت: "چشمِ كورت را باز كن، امريكا بيخِ گوش‌مان ايستاده است. همه‌ي گرفتاريِ من اين است كه در هم‌چه شرايطي چرا به جاي عراق به ايران حمله نمي‌كند، آن‌وقت تو بعد از اين همه سال رگِ ولايتت جنبيده است و رفته‌اي ديدارِ آقا؟ ولايت يك امرِ دروني است، سابژكتيو، نه برنامه‌اي آفاقي و آبژكتيو در كنداكتورِ پخشِ سراسري! اين همه موقعيت جور شد، نيامدي، آن وقت توي هم‌چه شرايطي، آن هم با جماعتي كه كلي به تو بد و بي‌راه گفته‌اند، رفته‌اي ديدارِ خصوصي! خداي موقعيتي تو! كاش به جاي دو واحد ريشه‌هاي انقلاب، نيم واحد زمان‌سنجي پاس مي‌كردي!"

بيرونِ ديدار، رفيقِ شفيق‌مان را كشته بود، درونش خودمان را. محسن مومنيِ نويسنده يك‌شنبه زنگ زد و خبرِ ديدارِ دو‌شنبه ٧ بهمن ٨١ را داد. قبول كردم. اين بار دوست داشتم بيايم و ره‌بر را ببينم. خاصه اين كه در ديدار قبلي از كتابم چيزي به تعريف گفته بودند. شال و كلاه كرديم و رفتيم. براي من اتفاقِ مهمي بود. سال‌ها پيش در عهدِ صغر، امام را در حياطِ خانه‌اش در جماران ديده بودم. از درِ ورودي كه واردِ خانه‌ي امام مي‌شدي، راه‌رويي بود و پيچي كه منتهي مي‌شد به حياط و حياطي كه در ايوانش امام روي تشك‌چه‌اي نشسته بود. كوچك بودم. نوكِ پنجه ايستاده بودم و سرك مي‌كشيدم بل‌كه چيزي ببينم. از پشتِ آن پيچ هيچ نمي‌ديدم الا نيم‌رخِ اولين نفري را كه پيچ را رد كرده بود و صورتش خيسِ اشك بود. آن پيچ را بعدتر بارها در زنده‌گي‌ام تجربه كردم. پيچي كه بايد از آن گذر كرد تا به سرچشمه‌ي خورشيد رسيد.

بعدِ آن بارها نه فقط از انقلاب و از امام كه حتا از دين و پيام‌بر هم بريديم، اما همان ديدارِ چند دقيقه‌اي تنها دليلِ من بر تبعيتِ نصفه-نيمه از آن خورشيد بود كه جمالِ چهره‌ي او حجتِ موجه ماست...

قبل‌ترش از قولِ محمدرضا سرشار فهميده بودم كه ديدار از طرفِ انجمنِ قلم ترتيب داده شده است؛ يعني كه يعني. البته از من هم پرسيده شد كه آيا حرفي براي گفتن دارم يا نه. طبيعي است، بدم نمي‌آمد از حرف زدن. اما در بيست و چهار ساعتي كه فرصت داشتم هر چه فكر كردم چه بگويم به جايي نرسيدم. وقتي كه به من داده مي‌شد، وقتي بود كه به يك هفتاد مليونيمِ مردمِ ايران مي‌دادند، پس طبيعي بود كه بايد چيزي مي‌گفتم كه اولا شخصي نباشد، در ثاني تكراري نباشد، ثالثا مفيد... تمامِ اين مدت به ضرب و جمع مشغول بودم كه اگر عادلانه ثانيه‌هاي يك‌سال را بر هفتاد مليون نفر بخش كنيم، چند ثانيه به هم‌چو مني مي‌رسد و در اين چهل و پنج صدمِ ثانيه چه بايد... بگذريم كه اصلا من صحبت نكردم و صورتِ مساله به خير و خوشي پاك شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در 20:25 |  لینک ثابت   •