تبليغاتX
هامون

شنبه 15 اردیبهشت1386

داستان سيستان - 6

داستان سيستان (10 روز با رهبر در سفر به استان سيستان و بلوچستان)
بخش ششم

نويسنده: رضا اميرخانى

پنج بخش قبلى داستان را اينجا مطالعه كنيد

* * * * *

يك‌شنبه چهارمِ اسفند ماه 81
بعد از نمازِ صبح تقريباً نخوابيديم. بگذريم كه من قبلش هم به صورتِ اساسى بدخواب بودم. نمى‌دانم به خاطرِ نيم‌من خاكى بود كه فرو رفته داخلِ دست‌گاهِ تنفسى، يا به خاطرِ احمد تپل و رفقايش...
رجب‌زاده مشغولِ نصبِ تلفن‌ها و فاكس بود تا سخن‌رانى‌ها را به محضِ پياده شدن به دفترِ نشرِ آثار در تهران برساند. موقعِ رفتن اسباب و اثاثيه را به او سپرديم، چون هنوز قفل و كليدى جور نشده بود. سخت مشغولِ كار بود. از سيم‌كشى تلفن بگير تا امتحان فكس. «خيال‌تان تخت، درها باز باشد، من و محمد اين‌جا مواظبيم.»
صبحانه‌اى زديم و طبقِ قرار، حدودِ ساعتِ هفت با آقاى بنده‌اى كه اصالتاً اهلِ زابل بود، راه افتاديم به سمتِ فرودگاه. شهرِ خاك‌گرفته و خاموشِ زاهدان، از ديشب تا امروز، در فاصله‌ى همين چند ساعت چهره عوض كرده بود. خيابان‌ها آب و جارو شده بود، داربست‌هاى متعدد نصب شده بود، و مردم، سحرخيزتر از ما به سمتِ مسيرِ استقبال مى‌رفتند. به مسير كه نزديك شديم، در راه‌بندِ اول، پليسِ راه‌نمايى و رانندگى جلومان را گرفت. كرمى با خون‌سردى برگه‌اى را به او نشان داد و پليس راه‌بند را باز كرد. روى برگه يك آرم استان‌دارى بود و يك تيترِ «هم‌راهان». شماره‌اى هم روى برگه خورده بود، كه 030. كرمى به عبدالحسينى گفت كه از خوانِ اول رد شديم. بعيد مى‌دانم با اين برگه بتوانيم به مسيرِ استقبال برسيم. همان‌جور كه ماشين جمعيتِ مردم را كه لحظه به لحظه‌ زيادتر مى‌شدند، شكافت، به راه‌بندِ دوم رسيديم. نااميد شديم، اين راه‌بند دستِ بچه‌هاى حفاظت بود. نگه‌بان جلو آمد. انگار عبدالحسينى را مى‌شناخت. تا او را ديد، سلام و عليكِ گرمى كرد و برگه را گرفت. اما گفت: «با اين برگه كه نمى‌توانيد داخلِ مسير برويد. تا همين‌جا هم شانسى آمده‌ايد. ببينيد! اين يك مهر كم دارد...» گندش درآمد. دمغ شديم ناجور. كلى راه را بايد پياده مى‌رفتيم. آن هم با لوازم و تجهيزات. نگه‌بان اما برگه را گرفت و رفت كمى آن طرف‌تر. از داخلِ داش‌بوردِ لندكروز يك مهر درآورد و چند بار ها كرد و محكم زد تختِ سينه‌ى برگه. حالا ما ممهور به مهرِ «ويژه» هم شده بوديم. به ما گفت: «حالا با اين مهر راحت از راه‌بندها عبور مى‌كنيد. البته از اين راه نمى‌توانيد به مسير برويد، بسته است. برويد از محلِ استقرارِ آمبولانس‌ها... (به عبدالحسينى گفت) سفرِ قبلى هم از ما عكس نگرفتى‌ها...» اين را گفت و راه‌بند را باز كرد. رفتيم جلو. مؤمن در هيچ چارچوبى نمى‌گنجد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در 15:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 اردیبهشت1386

پنج ماه در اسارت _ 3

 

بخش سوم و چهارم خاطرات دانشجوى آزاده رضا لك‌زايى

تاسوکی 5 
  
دو همسفرم، در گوشه اتاق خزیده­اند و کنار آن دو همان کسی که دست بند به دست دارد. بنده­ی خدا خیلی ناراحت به نظر می­رسد. شانه به شانه­ی او  جوان خوش پوش با ریش مرتب و موهایی که به بالا شانه زده شده­اند که البته حالا به هم ریخته­اند. بعد هم همان مردی که کمی آرام به نظر می­رسید. من همراه نفر هفتم که می­گوید درجه دار است کنار هم، گوشه­ی دیگر اتاق رو به روی دو برادر. در وسط هم، ورودی اتاقک دخمه مانند. رو به رو و در آن سوی اتاق هم انباری است. طول اتاق ده متر و عرضش شش متری می­شود. البته منهای دو اتاقک.
دنیا را آب ببرد رضا را غم نماز. در اتاقک دخمه مانند، که مثلا نًقش حمام را ایفا می­کند، وضو می­گیرم. بانکه­(دبّه)ی آب را هم همان جا گذاشته­اند. از دخمه  بیرون می­آیم. موهایم را مرتب می کنم. همراهان طوری نگاهم می­کنند که گویی اگر با هم آشنا می­بودیم می­گفتند انگار آقا آمده میهمانی! کسی می­گوید کاش از ما دو برادر یکی را بکشند و دیگری را آزاد کنند. نگاه می کنم. دو هم سفر هم دردم، برادرند! واقعا ًدل آزار است. کاپشنم را کف سرد و سیمانی و خاک آلود اتاق پهن می­کنم و نماز می خوانم.
بعد از نماز، در چند باري باز می­شود و کیسه خواب­هایی به داخل پرت می­شود. هر کداممان یکی بر می­داریم. دراز مي­کشم. کفش هایم را گذاشته ام زیر سرم و همان پارچه ای که دست ها و چشم هایم را با آن بسته بودند انداخته ام روی کفشهایم. از کاپشن هم به جای پتو استفاده می کنم. همراهان هم مشغول نماز می شوند. اولین کسی که نماز می‌خواند همان نفر آخری است که کمی آرام به نظر می‌رسید. بعد از نماز کنار من دراز می کشد. نگاهی به او می اندازم باید در دامن مادری مؤمن باليده باشد می گویم که مادر شما مذهبی هست؟ و او با اشاره ی سر تأیید می‌کند.
هوا کمی سرد است. دو تایی کیسه خواب را می کشیم روی سرمان. خدایا چه بر سرمان خواهد آمد؟
...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در 20:46 |  لینک ثابت   •