پنجشنبه 29 تیر1385
داستان سیستان (5)

داستان سيستان (۱۰ روز با رهبر)
(قسمت پنجم)
رضا اميرخانی
چه هتلى! بگو خرابهى شام! هتلِ آزادى را كه شنيديم خيال كرديم جايى است مثلِ هتل آزادى تهران. به راننده كه گفتيم هتلِ آزادى، گفت دور و برش كارى داريد؟ گفتيم نه، خود هتل مىخواهيم برويم. جعفريان به سمتِ راننده براق شد: «چيه؟ به قيافهمان نمىآيد؟» راننده استغفرالله قورت داد و ما را برد كنارِ هتل. انصافاً نماى قشنگى هم داشت. از ماشين پياده شديم و ساكها را كول كرديم و رفتيم به سمتِ هتل كه... كفِ زمين خاكِ خالى بود. هنوز روى پلههاى ورودى يك تختهى داربست گذاشته بودند كه نشان از ترددِ فرغون داشت. باورمان نمىشد. تو كه رفتيم از ميانِ دستهى كارگر و بنا، دو نفر با كت و شلوارِ سرمهاى خاكآلود آمدند به استقبال، نشناختيمشان، كرمى و رجبزاده هم دير شناختندشان. خلج و بهرخ از دفتر رهبرى بودند. به گرد و خاكِ كت و شلوارشان كه نگاه كرديم، فهميديم كه هيچ چيزى نبايد گفت. رفتيم بالا. دو اتاق گرفتيم. دو نفر با سيمِ رابط به اتاقها برق مىدادند. يك نفر درها را روغن مىزد. دو نفر با دريل و فنرِ لولهبازكنى، فاضلابِ دستشويىها را باز مىكردند، اين پنج نفر. چهار نفر هم با سطل و كفشور به جانِ دو سانتىمتر خاكِ كفِ اتاق افتاده بودند. نفرِ دهم هم با توصيههاى حياتىاش ما را راهنمايى مىكرد: «بىزحمت به پنجرهها دست نزنيد، لولههاشان خشك شدهاند، كنده مىشوند، مىافتند پايين رو سرِ مردم! دستشويى نرويد. درها قفل و كليد ندارند هنوز. لوازمتان را مراقب باشيد. شب سرد مىشود، براىتان علاءالدين مىآوريم. اين هتل البته پتو هم ندارد. پروازِ بعدى بچههاى بيت مىآورند. حمام البته هيچ مشكلى ندارد؛ به جز آبِ گرم...» اين هم از هتلينگ با آى ـ ان ـ جىفرم. حالا نوبتِ من بود كه به كرمى از آن نگاهها بكنم. اما دلم سوخت؛ آن بندهخدا خودش از ما پيادهتر بود... معلوم شد صاحبِ هتلِ آزادى به دليل تأخير در دريافتِ وام، يكجورهايى ورشكست شده و از هتل سه طبقهاش تازه اين طبقه قابلِ سكونت است وگرنه در طبقاتِ ديگر هنوز عمله و بنا مشغول بهكارند و البته از همه مهمتر ما افتخار داريم كه اولين مهمانانِ اين هتل هستيم. هتلى كه هنوز افتتاح نشده است... جعفريان فرياد مىكشيد: «ولم كنيد! بگذاريد من بروم دستِ آن رانندهى چيزفهم را ماچ كنم...»
به هر زحمتى كه بود در هتل مستقر شديم. اثاثها را جابهجا كرديم و چند نفرى رفتيم تا شهر را ببينيم. زاهدان را... مطابقِ معمولِ سنتِ ايرانى، همه مثل شبهاى امتحان، سخت مشغول بودند. تبليغات به دو دستهى كاملاً متمايز تقسيم مىشد. تبليغاتِ دولتى و تبليغاتِ غيرِدولتى ... در تبليغاتِ دولتى معمولاً اسمِ سازمان يا وزارت يا ادارهى دولتى بزرگتر بود از جملهاى كه روى تراكت نوشته بودن. جملهها هم همان جملههاى كليشهاى بودند كه همهجا مىنوشتند. «تشريففرمايى مقام معظم رهبرى را خوشآمد مىگوييم. مديران، مسؤولان و كارمندانِ معاونتِ ادارهى كلِ وزارتِ فلان و بهمان.» اما در تبليغاتِ مردمى كلى عناصرِ خلاق مىديدى ... طايفهها ـ شايد كمى هم رقابتى ـ جابهجا چادر زده بودند. مردم را با چاى پذيرايى مىكردند. رقابتِ واقعى قبايل با هم عناصرِ زندهگى عشايرىشان را آورده بودند. از قورى سفالى روى منقلِ زغالى بگير، تا شترِ جمّازِ با جهاز... طايفهها در مسيرِ استقبال يعنى از خروجى فرودگاه تا ورودى استاديوم در هر ميدانى سياهچادرى علم كرده بودند... اين رقابت دوستداشتنى بود. كاملاً خلافِ رقابت در تبليغات دولتى! اولين طايفه كه در ميدانى در نزديكى فرودگاه چادرش را علم كرد، بلافاصله طوايفِ ديگر به سرعت شروع كردند به چادر زدن.
از همه چيز جالبتر عكسِ رهبر بود. عكسها در تبليغات دولتى همان عكسهايى بود كه بارها از رسانهها ديده بوديم. اما مردم معلوم نيست از كجا، عكسى را بهدست آورده بودند از رهبر در دورانِ رياست جمهورى و سفرش به ايرانشهر كه در آن ملبّس به پيراهنِ سپيدِ بلوچى بود. يعنى من اول بار كه پردهى نقاشىشدهاى از اين عكس را ديدم، متوجهِ مطلب نشدم. چهرهاى ديدم بسيار شبيه به چهرهى آقاى خامنهاى اما با عمامهى سفيد! تعجب كردم. دقيقتر كه شدم ديدم خودِ آقاست. اما با دشداشهى بلوچى و دستارى سفيد بر سر. يادگارى از سفر به ايرانشهر در سالِ 62 يا 63 در اوايلِ دورانِ رياست جمهورى يا قبل از آن. بيشتر پردههاى نقاشى شدهى اين عكس را مىديديم. به عوضِ خودِ عكس؛ چرا كه در عكس محاسنِ آقا يك دست مشكى بود، اما در نقاشىها نقاشانِ بلوچ عكس را برعكس روتوش كرده بودند و محاسنى سفيد كشيده بودند... 

مسيرِ استقبال را چك كرديم و فهميديم كه آقا از كجا به استاديوم خواهند رفت. و البته جالبتر اين كه اين مطلبِ طبقهبندى شدهى حفاظتى! را راننده، آقاى بندهاى به ما گفت. جالبتر (تر) اين كه ستادِ استقبال به ما گفت كه به دلايلِ حفاظتى، همان فردا صبح به ما مىگويند كه مراسم كجا برگزار مىشود. اما همهى مردم مىدانستند كه مراسمِ صبح در استاديوم است و حتا عدهاى به ما گفتند كه بعد از نماز هم آقا در مصلا خواهند بود...
اتومبيلهاى بعضى ادارات و نهادها در زمانِ حضورِ رهبر در خدمتِ هيأت استقبال بود. ما هم زحمتمان گردنِ آقاى بندهاى بود با پاترولى از وزارتِ جهادِ كشاورزى بهگمانم. از استقبالهاى دولتى گفتم و باز هم به يادِ احمد تپل و رفقايش افتادم و رفتم تو لاكِ خودم. خيلى توى خيابانها به دنبالشان چشم دواندم، اما نديدمشان. شايد در مصلا بودند، شايد هم با لباسِ مبدل ميانِ مردم... نماز مغرب را با على رفتيم در مسجدِ مدينهى اهلِ سنت خوانديم. پيشتر هم مىدانستيم كه اينجا از اينكه در مساجدشان با مهر نماز بخوانى ناراحت نمىشوند، اما امتحان كرديم و ديديم خيلى هم تحويلمان گرفتند و كلى تقبّلالله هم بارمان كردند...
برگشتيم هتل براى صرفِ شام. مسؤولِ پذيراى بيت به تيمِ خبرنگاران مژده داد كه غذا امشب توپ است؛ توپِ توپ. براى اينكه از بيت نيست و از ارتش آوردهاند. خبرنگارها ذوق كردند كلى، اما ما تا چشممان به غذا افتاد، فهميديم چه خبطى مرتكب شدهايم، همان پلو مرغِ ظهر... من و كرمى قبلاً توى لاك بوديم، حالا نوبتِ جعفريان بود كه برود توى لاكِ خودش.
... و داستان ادامه دارد ...
سه شنبه 27 تیر1385
فاطمه گوهر صدف نبوت و ولایت
فاطمهی زهرا(س) قلهی بشریت
امروز به نام اسلام سخن میگوییم و رسالت اسلام را رسالت برتر میدانیم ـ به وجود خانمهایی مثل شما افتخار میكنیم و این از آن جاست كه هر تبلیغ و ادعایی، هرگاه به مرحلهی عمل و تحقق نزدیك شد، ارزش واقعی خود را خواهد یافت. ما در مورد مسئلهی زن از یك سو و مسئلهی دانش و تخصص از سوی دیگر و مسئلهی خدمت به افراد بشر هم از جانب دیگر، به نام اسلام ادعاهایی داریم. ادعاهای ما، در چارچوب اسلام است.
ما معتقدیم زنان در هر جامعهی سالم بشری قادرند و میباید فرصت پیدا كنند كه در حد سهم خود، تلاش و مسابقهی خویش را در پیشرفتهای علمی و اجتماعی و سازندگی و ادارهی این جهان به عهده بگیرند. از این جهت، میان زن و مرد هیچ تفاوتی نیست. هدف از آفرینش هر فرد انسان، عبارت از همان هدف آفرینش بشریت است؛ یعنی رسیدن به كمال بشری و بهره بردن از بیشترین فضایلی كه یك انسان میتواند به آن فضایل آراسته بشود. فرقی هم بین زن و مرد نیست. نشانهاش در درجهی اول، فاطمهی زهرا(سلاماللهعلیها) و در درجهی بعد، دیگر زنان بزرگ تاریخ است.
فاطمهیزهرا(س) در قلهی بشریت قرار دارد و كسی از او بالاتر نیست و میبینیم كه آن بزرگوار بهعنوان یك بانوی مسلمان، این فرصت و قدرت را یافت كه خودش را به این اوج برساند. پس، فرقی بین زن و مرد نیست و بخصوص شاید از همین جهت هم است كه خدای متعال در قرآن كریم، آن وقتی كه راجع به نمونهی انسانهای خوب و نمونهی انسانهای بد مثال میزند، مثال را در هر دو مورد از زن انتخاب میكند. یك مورد زن فرعون و در مورد دیگر، همسر نوح و لوط را مثال میزند: "و ضرب الله مثلاً للذین امنوا امرات فرعون". در مقابل هم در مورد انسان بد و نگونسار و كجرفتار و انسانی كه در جهت غلط حركت میكند، به زن نوح و لوط مثال میزند.
پاسخ اسلام به برداشت غلط و مستمر در تاریخ بشریت نسبت به جایگاه زن
اینجا، جای سؤال است كه مرد هم بود، حالا یكی را از مرد و یكی را از زن مثال میزد. نه، در همهی قرآن، وقتی كه میگوید: "ضرب الله مثلاً للذین امنوا" یا "ضرب الله مثلاً للذین كفروا"، در هر دو مورد از زن مثال میزند. آیا این به معنای آن نیست كه ما باید از دیدگاه اسلام، به برداشت غلط و متأسفانه مستمر در تاریخ بشریت نسبت به جایگاه زن پاسخی بدهیم؟ اسلام میخواهد بایستد و این برداشت و روش و فهم غلط از مسئلهی زن را ـ كه در طول تاریخ هم وجود داشته است ـ تصحیح كند.
من تعجب میكنم ـ جز استثناها ـ چرا این گونه بوده است؟ چرا بشریت همواره دربارهی مسئلهی زن و مرد، كج فكر كرده است و میخواهد در مقابل این بایستد. شما از تعلیمات انبیا كه بگذرید، در همهی برداشتها و تحلیلها و تفكرات بشری، جایگاه زن و مرد، جایگاه غلطی است و نسبت زن و مرد، نسبت غلطی میباشد. حتی در تمدنهای خیلی بلند پایهی دنیای باستان ـ مثل تمدن روم یا ایران ـ برداشت از زن، یك برداشت غلط است كه من دیگر نمیخواهم جزییات و تفاصیل را بیان كنم و لابد خودتان میدانید و میتوانید هم مراجعه كنید.
امروز هم وضع دنیا همین گونه است. امروز هم علیرغم همهی این جنجالها و هیاهوها و ادعاهایی كه در حمایت از زن و موضع انسانی او میشود، متأسفانه همین برداشت غلط وجود دارد و اروپاییها چون دیرتر از كشورهای اسلامی و كشورهای غیر اروپایی وارد میدان شدند، نسبت به مسئلهی زن دیرتر تنبه پیدا كردند.
میدانید كه تا دهههای دوم این قرن، هیچ زنی در هیچ جای اروپا، حق رأی نداشت. آن جاهایی هم كه دمكراسی بود، زن حق صرف كردن مال خودش را نداشت. از دههی دوم ـ یعنی از سالهای هزار و نهصد و شانزده یا هیجده به بعد ـ آرام آرام در كشورهای اروپایی، تصمیم گرفتند كه به زن حق اعمال نظر و تصرف در سرمایهی خود و حقوق اجتماعی متساوی با مرد بدهند. بنابراین، اروپا خیلی دیر از خواب بیدار شد و خیلی دیر مسئله را فهمید. مثل این كه میخواهد با جنجالهای دروغین، از لحاظ زمان جبران این عقبافتادگی را بكند.
البته در تاریخ اروپا، خانمهایی كه ملكه میشدند و یا اشرافی بودند، وجود داشت؛ اما حكم یك زن و زنان یك فامیل یا یك تیره یا یك طبقه، غیر از مسئلهی زن است. این تبعیضها همیشه بوده است. خانمهایی هم بودهاند كه در سطوح بالا قرار میگرفتند و مثلا ملكهی كشوری میشدند و این امتیاز، از طریق خانواده و میراث به آنها داده میشده است؛ اما "زن" این طور نبوده و بر خلاف دیدگاههای ادیان ـ كه سالم و دست نخوردهاش اسلام است و دیگر ادیان هم یقینا همین دیدگاه را دارند ـ به هیچ وجه در جامعه از حقوقی برخوردار نبوده است.
پس، میبینید امروز هم كه دنیای تمدن غرب میخواهد آن عقبافتادگی بسیار ملامتانگیز خود در مورد مسئلهی زن را جبران كند، طور دیگری جبران میكند. تصور من این است كه آنها جانب مفاهیم انسانی در مورد زن را تحتالشعاع مسایل تبلیغاتی و سیاسی و اقتصادی قرار میدهند; كما این كه از اول هم در اروپا همینطور بوده است و از همان هنگام كه به زنان حقوقی داده شد، غالبا بر همین مبانی غلط استوار بوده است.
وقتی كه به صحنهی تفكرات عالم نگاه میكنم و بینش اسلام را مشاهده مینمایم، بروشنی درمییابم كه جامعهی بشری هنگامی خواهد توانست نسبت به مسئلهی زن و رابطهی زن و مرد، سلامت و كمال مطلوب خود را پیدا بكند كه دیدگاههای اسلام را بدون كم و زیاد و بدون افراط و تفریط درك كند و كوشش نماید آنها را ارایه كند. این، ادعای ما نسبت به مسئلهی زن در عالم است. ما آن چیزی را كه در تمدنهای مادی امروز نسبت به زن عمل میشود و وجود دارد، به هیچ وجه قبول نداریم و آن را به صرفه و صلاح زن و كل جامعه نمیشماریم.
اسلام میخواهد كه رشد فكری و علمی و اجتماعی و سیاسی و ـ بالاتر از همه ـ فضیلتی و معنوی زنان، به حد اعلی برسد و وجودشان برای جامعه و خانوادهی بشری ـ بهعنوان یك عضو ـ حد اعلای فایده و ثمره را داشته باشد. همهی تعالیم اسلام از جمله مسئلهی حجاب، بر این اساس است. مسئلهی حجاب، به معنای منزوی كردن زن نیست. اگر كسی چنین برداشتی از حجاب داشته باشد، برداشتش كاملا غلط و انحرافی است. مسئلهی حجاب، به معنای جلوگیری از اختلاط و آمیزش بیقیدوشرط زن و مرد در جامعه است. این اختلاط، به ضرر جامعه و بهضرر زن و مرد ـ به خصوص به ضرر زن ـ است.
حجاب، به هیچ وجه مزاحم و مانع فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و علمی نیست؛ دلیل عینیش هم شما هستید. شاید عدهای تعجب میكردند و هنوز هم تعجب كنند كه خانمی در سطح بالای علمی در هر رشتهای وجود داشته باشد كه خودش را با تعالیم اسلامی و از جمله با مسئلهی حجاب منطبق كند. این، برای بعضی باورنكردنی بود و نمیتوانستند تصورش را بكنند.
از برخوردهای لوده و هرزهی كسانی هم كه در دوران رژیم طاغوت، حجاب را مسخره میكردند، میگذریم. در آن دوران، افراد معدودی از خانمها و دختر خانمها در دانشگاهها حجاب داشتند كه مورد تمسخر و استهزا بودند....
ادامه مطلب
سه شنبه 20 تیر1385
داستان سیستان (4)

داستان سيستان (۱۰ روز با ره بر)
(قسمت چهارم)
رضا اميرخانی
اتوبوسها يكىيكى رفتند و ما مانديم. هيچكسى به استقبالِ ما نيامده بود. عاقبت ديديم يكى از پاترولهاى فرماندهان خالى مانده است. صدايش زديم و بندهخدا آمد و ما را سوار كرد. خودش پرسيد:
ـ مهمانسرا مىرويد يا استاندارى؟
ما از خداخواسته جواب داديم مهمانسرا...
چه مهمانسرايى! بگو رباطِ مهمانكش! مهمانسراى ارتشِ زاهدان. از در كه رفتيم تو، اول خيلى تحويلمان گرفتند. قرار بود فرماندِهان ارتش به آن مهمانسرا بيايند، براى همين در بدوِ ورود هر پاترولى را خيلى تحويل مىگرفتند. اما بعد سر و وضعِ غيرِنظامى ما را كه ديدند و «راحتباش» جعفريان را كه شنيدند، فرستادندمان طبقهى بالا. معلوم شد كه اشتباهى آمدهايم، روى درِ هر اتاقى اسامى مهمانان نوشته شده بود: فرماندِه فلان لشكر، رييسِ ستاد، مسؤولِ تبليغاتِ پاىگاه، فرماندهِ نيروى زمينى... با اعتماد به نفسِ بالايى ميانِ اين اسامى دنبالِ اسممان گشتيم و فهميديم كه ول معطليم. از بختِ خوش، وقتِ ناهار بود و براى همين سرمان را انداختيم پايين و رفتيم ناهارخورى. ناهار پلومرغ بود. جعفريان فقط برنج و ماست خورد. گويا با گوشتِ سفيد ميانهاى ندارد. بعد هم برگشتيم همان طبقهى بالا و روى ميزى كه وسطِ راهرو ـ كنارِ اتاقها ـ بود، گعده گرفتيم. هنوز چند دقيقهاى نگذشته بود كه ديديم سربازها و دژبانها دويدند دمِ درِ هر اتاق. از ساكنانِ اتاقها خواستند كه بيرون نيايند. محيط يكهو نظامى شد ناجور. سربازها كه ديدند ما خيلى گول هستيم و عينِ خيالمان نيست، سروانى را آوردند و او به ما تذكر داد كه هر چه زودتر به اتاقمان برويم. از فرصت استفاده كرديم و گفتيم اتاق نداريم. بدهيد تا برويم. رفت و طبق سنتِ ادبى، آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد. چند دقيقهى بعد يك فرياد كشيد: «امير وارد مىشوند!» همه صاف و صوف، خبردار ايستادند. ما هم انگار آوردمان براى ديدنِ فيلم سينمايى. استكانهاى چاىمان را هورت مىكشيديم و در موردِ ايستادنِ اين بندهخداها نظر مىداديم.
ادامه مطلب
پنجشنبه 15 تیر1385
توصیه هاى رهبر معظم انقلاب به علما و روحانیون شیعه و سنى
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى
در ديدار علما و روحانيون شيعه و سنى
4/12/1381
مقام معظم رهبرى بعد از ظهر روز چهارم اسفند هشتاد و يک در جمع صميمى صدها نفر از علما، طلاب و فضلاى شيعه و سنى شهر زاهدان حاضر و به ابراز احساسات آنان پاسخ گفتند. حضرت آيت الله خامنهاى آحاد ملت بويژه علما و طلاب را به مراقبت و هوشيارى براى خنثى نمودن طرحهاى فتنهانگيز فرا خواندند و شعار تعالىبخش «لا اله الا الله» را وديعه ابعاد زندگى فردى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى و فرهنگى، پيام پرجاذبه انقلاب اسلامى براى مسلمانان برشمردند.
متن سخنان معظم له بدين شرح است:
جلسه بسيار پسنديده و شيرينى است. جمع علماى محترم، فضلا و طلاب علوم دينى از سنى و شيعه در كنار هم با نفس واحد، حرف و نيت و هدف واحدى را دنبال مىكند.
البته دوستان عزيز درباره وحدت كلمه، سخنهاى شيرين و مطلوبى را بر زبان جارى كردند. شنيدن اين سخنان براى من بسيار لذتبخش است. اين حرفها در اين استان سابقه هم دارد. من سال 1342 كه اولبار به زاهدان آمدم، مرحوم آقاى كفعمى و مرحوم مولوى عبدالعزير در اين شهر مركز و قطب بودند. مرحوم مولوى تازه به زاهدان آمده بود و مرحوم كفعمى هم چند سالى بود. از مرحوم آقاى كفعمى پرسيدم كه رابطه شما با مولوى عبدالعزيز چطور است؟ گفت: خيلى خوب و رفاقتآميز، همين طور هم بود، و اين دو باهم دوست بودند. من مواردى را در دوران پيش از انقلاب ديدهام كه علماى شيعه و سنى در بخشهايى از استان سيستان و بلوچستان ارتباطات دوستانه و محبتآميزى با هم داشتهاند، ولى امروز روز ديگرى است. عزيزان من! دوران انقلاب، دوران حساسى است، اولاً از كيد دشمن غافل نباشيد؛ ثانياً توجه كنيد كه امروز مسأله فقط اين نيست كه نظام اسلامى يک حكومت در يک نقطه از جهان برپا كرده است، مثل ساير حكومتهايى كه با سياستها و روشهاى خود در نقاطى از عالم هستند، بلكه مسأله اين است كه حكومت اسلام و قدرت گرفتن آن به معنى به چالش كشيدن و زير سؤال آوردن نظام استكبار و ظلم بينالمللى است.
ويژگىهاى نظام جمهورى اسلامى و نقشههاى استكبار براى مقابله با آن
در هر جايى كه پرچم عدالت بلند شود، همه مراكز ظلم عالم به خودى خود زير سؤل مىروند. در هر جايى كه پرچم توحيد بلند شود و حاكميت الهى به معناى واقعى كلمه ـ نه فقط به معناى ذهنى ـ در آن جا تحقق پيدا كند، همه اندادالله، همه بتهاى بشرى، همه مراكز زر و زور دنيا كه عملاً بر بشر الوهيت مىكنند و زمام امور بشر در دست آنهاست و ملتها در مشت آنهايند و پول آنها دنيا را زير و رو مىكند و دارند خدايى و فرعونى مىكنند، زير سؤال مىروند. ما به اين اكتفا نكرديم كه بگوييد «لا اله الا الله» و اين كه ما اعتقاد اسلامىداريم. اگر فقط دم از اسلام بزنيم و عبادات را هم به جا بياوريم كارى هم به كار كفر جهانى نداشته باشيم، كسى با ما كارى ندارد. مىخواستيم اسلام تحقق پيدا كند و زندگى مردم بر طبق شريعت الهى شكل بگيرد. ما خواستيم فرعونهاى زمانه كه ذهن و دل و زندگى مردم را در تور نامرئى نظامهاى جاهلى به هر طرف كه خواستهاند كشيدهاند، در چشم مردم رسوا شوند. ملت ايران با قيام و خون خود اين كار را در دنيا كرد. چرا ملتهاى مسلمان در هر نقطه از دنيا به نام امام بزرگوار ما شعار دادند و مىدهند؟! چرا ملتهاى مسلمان در آسيا و آفريقا و اروپا، انقلاب و نظام اسلامى را گرامى مىدارند؟! مگر دولت مسلمان در دنيا كم است؟! خوب، دولتهاى مسلمان در دنيا فراواناند، چرا آنها در دلهاى ملتهاى مسلمان اين جاذبه را بوجود نمىآورند؟ براى اين كه ملتها حس مىكنند، مىفهمند و تفاوت پيامها را درک مىكنند. اين جا پيام اين نيست كه اى مردم! بگوييد «لا اله الا الله» بلكه پيام اين است كه «لا اله الا الله» را در زندگى و جامعه و در نظام اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى خود پياده كنيد؛ مسأله اين است.
لذاست كه از اول انقلاب قدرتهاى مستكبر حتى يک روز را براى مبارزه با نظام اسلامى از دست ندادهاند. سعى هم كردند كه به انواع و اقسام حيل متوسل شوند. ما مىخواهيم كار اقتصادى بكنيم، آمريكايىها اخلال مىكنند. مىخواهيم لوله گاز بكشيم و با فلان همسايه توافق ايجاد مىكنيم، مىروند بهم مىزنند. مىخواهيم وسايل حساس ـ دانش يا ابزار حساس ـ از دنيا تهيه كنيم، تا آن جا كه بتوانند، مانع مىشوند و تا آن جا كه دستشان برسد و سر انگشتشان كار كند در داخل كشور اخلالگرى مىكنند و چوب لاى چرخهاى حركت مملكت مىگذارند. انقلاب در اين جاده حركت تكاملى در اين بيست و پنج سال با اين موانع روبه رو بود و پيش رفت. هر دولت و نظام ديگرى بود، به زانو در مىآمد. اسلام، ايمان به خدا، توكل و حسن ظن به خداى متعال و به وعده الهى بود كه ما را پيش برد. خداى متعال در قرآن افرادى را كه به او سوءظن دارند، مذمت مىكند؛ «... ويعذّب المنافقين والمنافقات والمشركين والمشركات الظّانّين بالله ظنّ السّوء عليهم دائرة السّوء وغضب الله عليهم...(1)»؛ همچنين خداوند افرادى را كه وعده الهى را باور ندارند، مذمت مىكند. خداى متعال با علامت تأكيد و با «لام» قسم فرموده است: «... ولينصرنّ الله مَن ينصره(2)»؛ يا «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا (3)». با وجود اين تأكيدها، وعده الهى را باور نكنيم؟!
اختلافات فرقهاى و وظيفه عالمان دينى
مصاديق و عوامل وحدتآفرين
استعمار پير انگليس و نقش آن در ايجاد اختلاف
عمق بخشى به معرفت دينى مردم ضرورت امروز جامعه
فلسفه رسالت، تشكيل حكومت بود
ويژگىهاى حاكم اسلامى
آرمانهاى نظام اسلامى
ادامه مطلب
یکشنبه 11 تیر1385
داستان سیستان (3)
للحق

داستان سيستان (قسمت سوم)
رضا اميرخانی
اي-پي-يو جدا شد و هواپيما روي تاكسيوي شروع كرد به تاكسي كردن. علي به جلو اشاره كرد. طبقهي بالا كه كابين ٧٤٧ آنجاست با يك نردبانِ فلزي به طبقهي اول وصل شده بود. تا چشم كار ميكرد همه جوان بودند، بر و بچههايي ريشو و حزباللهي. مثلِ هر جمعِ جوانانهي ديگري پرت و پلا ميگفتند. يكي ميگفت "زميني ميرود تا زاهدان." ديگري ميگفت "الان رسيديم شاهعبدالعظيم. عوارضي را رد كرديم." آن يكي فرياد ميزد، "برويم پايين هل بدهيم." هواپيما رسيد سرِ باند. آمادهي تيكآف. كلي آدم جمع شده بودند، كنارِ تكپنجرهاي كه روي درِ عقب بود و يكي هم گزارشِ لحظه به لحظه ميداد. مهماندار كه يك سروانِ جاافتاده بود اصلاً خودش را سبك نكرد كه بگويد سرجايتان بنشينيد، يا كمربندهاتان را ببنديد. كسي گوشش بدهكار نبود. سروان هم خودش را سرگرم كرده بود به شمردنِ مسافران. "سروان! برو آخرِ پاييز بيا!"
چرخِ هواپيما كه از زمين كنده شد، همه صلوات فرستادند. با علي رفته بوديم تو نخِ جمعيت. پسرِ تپلي بود دو سه رديف جلوتر از ما، كه كاپشنِ چرم داشت و يك بند پرت و پلا ميگفت:
"الان از روي ميدانِ كشتارگاه رد شديم. بو كن! راستي اينها بال دارند يا فقط سينه هست؟ سروان بگو قم براي سوهان نگه دارد..."
رفقايش هم كم آورده بودند. احمدتپل صدايش ميزدند.
علي از جا بلند شد و از پشتِ هواپيما، از اين دالانِ دراز عكسي گرفت. نورِ فلاش را چند نفري متوجه شدند. اولي عبدالحسيني بود كه از خلسه در آمد. برگشت و چپ چپ نگاه كرد. خيال كردم الان است كه دوربينش را در بياورد و از اين نما تصويري بگيرد. اما انگار نه انگار. زيرِ لب چيزي گفت شبيه به "حيفِ فيلم" و دوباره سرش را انداخت پايين...
واقعيت آن است كه همه چيز مطبوع و خوب بود، اما من بدجوري حالم گرفته شده بود. اين همه جوان با لباسِ شخصي. بيراه نيست كه ميگويند از تهران آدم ميآورند كه استقبال را شلوغش كنند. جاي رفيقِ شفيقم خالي كه سرم داد بكشد: "ديدي قطار-قطار، اتوبوس-اتوبوس بسيجي ميآورند براي شعار دادن. ديدي يا نه؟" تازه او از هواپيما خبر نداشت! حالم گرفته شده بود ناجور. ما از چي دفاع ميكرديم؟ از احمدتپل و رفقايش كه از تهران ميآيند به عنوانِ مردمِ هميشه در صحنهي سيستان؟ چرا بيخودي رگِ گردني ميشديم؟ انگار آبِ سردي رويم ريخته بودند. حاضر بودم همانجا از هواپيما بپرم پايين. كاش درِ عقب مثلِ آنتونفِ جعفريان باز ميشد و ميافتاديم در آسمانِ هندوكش... نميدانم. شايد هم لازم باشد. قوهي توجيه بخواهي نخواهي اين جور موارد به كار ميافتد. نيرو بايد بياورند. استقبال بايد پرشكوه باشد، خاصه در همچه شرايطي. بالاخره كار ملك است اين و تدبير و تامل بايدش... اما مگر توجيه ميتواند حالِ آدم را جا بياورد؟
علي فهميد كه ناجور رفتهام تو لاك. سرِ صحبت را باز كرد و من به او مسألهي مستقبلهاي غيرِ بومي را گفتم. تصديق كرد. اما گفت كه چندان هم تعجب نكرده است. از قبل شنيده بوده اين قضيه را. از او پرسيدم به نظرت اين احمدتپل چهقدر گرفته است تا به سيستان بيايد و شعار بدهد؟ احمد داشت آواز ميخواند: "كربلا كربلا ما داريم ميآييم. اگه ما نياييم، يارم ميايه، دلدارم ميايه..." علي خنديد. احمد را دوباره نشانش دادم و گفتم چهقدر گرفته؟ علي گفت، نه، باحالتر از اين حرفهاست. اينها همينجوري مجاني ميآيند... باز هم كمي جاي خوشحالي بود... يكي به نفعِ نظام!
حتا احمدتپل هم نتوانست من را از توي لاكم در بياورد. شروع كردم به راه رفتنِ توي راهرو. از كنارش كه رد ميشدم، گفت:
- شما خبرنگارها حال ميكنيد، ما اين همه ميآييم و ميرويم، آقا را از نزديك نميبينيم. به رفيقت بگو يك عكس هم از ما بياندازد كه بعد وقتي عكسِ آقا را گرفت، نگاتيوِ ما متبرك بشود، براي اين كه نگاتيو كه متبرك بشود، پزيتيو ميرسد به عرشِ اعلا...
دوربين، ديجيتال بود، نه پزيتيو داشت، نه نگاتيو. بدجوري توي لاكِ خودم فرو رفته بودم. رفتم پهلوي بچهها. جعفريان تازه از كوي طلابِ مشهد رسيده بود به كابل. داشت از مشكلاتِ زباني ميگفت:
- روزِ اولِ كابل به يك بندهخدايي زنگ زدم، نگو اشتباه گرفته بودم، تا گفتم خِنهيِ فلاني يارو جواب داد، غلط كردي! شروع كردم جد و آبائش را رديف كردن، بعدها فهميدم كه غلط كردي يعني اشتباه كردي...
بعد از مردكه و زنكه گفت و استعمالِ غيرِ موهنشان به جاي زن و مرد. خلاصه چيزهايي ميگفت كه دستش را باز بگذارد تا پايانِ سفر هر رطب و يابسي را به واسطهي مشكلاتِ زباني به ما حواله كند. بعد بحثِ يازدهِ سپتامبر و جناحِ احمد شاه مسعود و طالبان و چندگانهگيِ سياستِ خارجيِ ما و... كمي از فكرِ بچههاي لباس شخصي بيرون آمده بودم.
برگشتم عقب كه علي تنها نماند. ديدم روي صندليِ كناريام يك بابايي از همين لباسشخصيها زگيل شده است و دارد بدونِ كنتور از علي اطلاعات ميگيرد. من كه رسيدم علي رسيده بود به شمارهي مبايل و خيال ميكنم سوالِ بعدي شمارهي شناسنامهي همسايههاشان بود. حدس زدم كه بايد مشكلي باشد اين بين. پيگير كه شدم متوجه شدم فقط اطلاعات ميگيرد. من هم كمي دست به سرش كردم و خواستم ازش اطلاعات بگيرم. شب كجا ساكن هستيد؟ اهلِ كجايي؟ و از اين قبيل... كه فهميد ديگر كاري از پيش نميبرد و صندلي را خالي كرد.
عاقبت بعد از خوردنِ سانديس و كيك، با يك فرودِ خوب رسيديم زاهدان. پياده شديم. براي جوانها چندين اتوبوس آورده بودند و يكي-دو تا پاترول. همه مشغولِ سوار شدن بودند و ما هم به كرمي نگاه ميكرديم و البته به رجبزاده كه مسوولِ كارهاي پشتيبانيِ دفترِ نشرِ آثار بود. توي اين هير و وير كه منتظرِ استقبالكنندهگان بوديم، يكهو يكي از داخلِ پاترولها پياده شد و آمد طرفِ ما. از پشتِ پاترول، دوستِ زگيلمان را ديدم كه دويد سمتِ يكي از اتوبوسها. طرف كه گويا يكي از فرماندهانِ همين بچههاي هميشه در صحنه بود جلو آمد و به علي گفت، كارتِ شناساييات را بده، و دنبالِ من بيا... تا رجبزاده متوجه شود، من جلو پريدم و گفتم، بله، فرمايش؟ طرف ديد سنبهي ما هم اِي بدك نيست. گفت ايشان با شما هستند؟ گفتم بله. البته بنده كه كارهاي نيستم، ايشان با بيت هستند. بندهخدا عذرخواهي كرد و رفت. حتا از من نپرسيد كه اصلا خودِ من چهكارهام...
اين هم از دشتِ اولِ سفر. به علي گفتم يحتمل اين سفر مملو از اين مسائل است. منبعد به هيچكسي اطلاعات نده... علي خوشبينتر بود. ميگفت كه رفيقمان از بچههاي بسيجي بوده كه عشقِ اطلاعاتي شدن داشته است. و من هم كه ديدم او اينجور راحت خودزني ميكند، جوابش دادم كه: "حق هم داشته! اصلا هر آدمِ بيسوادي ميفهمد كه من و تو نه عكاسيم، نه خبرنگار!!"
.... و داستان ادامه دارد .....
یکشنبه 11 تیر1385
عزاى فاطمیه
در ایام شهادت حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) می خواستم مطالبی درباره مظلومیت فاطمه (س) بنویسم و همراه خیل عظیم محبان حضرتش بگویم که : نور فاطمه خاموش شدنی نیست ولو کره المشرکون!
اما باز هم همان قصه بی توفیقی بود. گذاشتمش برای فرصتی دیگر ...
مطالعه مطالب ویژه نامه ذیل مفید و سودمند است:
یکشنبه 4 تیر1385
حدیث غدیر سند گویاى ولایت
چندی پیش کتاب کوچکی (در قطع جیبی) از طرف گروه معارف و تحقیقات اسلامی قم با عنوان «حدیث غدیر سند گویاى ولایت» منتشر شد که بطور مختصر و متقن و مستند (و عمدتاْ با استناد با روایات اهل سنت) به اثبات حدیث غدیر پرداخته بود.
دیدم مناسب است متن آن را برای حقیقت جویان در اينجا هم بیاورم.
* * * * *
تهاجم بى سابقه!
اخيراً با فضاى باز سياسى كه در كشور پيدا شده، جمعى از مولوى هاى اهل سنّت جنوب كشور، بر خلاف تعهّدى كه در مسأله وحدت داشته و دارند، تهاجم خود را به عقائد شيعه (مذهب رسمى كشور) آغاز كرده اند كه يك نمونه از آن، مقاله «افسانه شهادت حضرت زهرا(عليها السلام)» بود كه در مجلّه «نداى اسلام» كه به اجازه وزارت ارشاد منتشر مى شود، چاپ شده بود و جواب آن را قاطعانه داديم
اكنون خبر مى رسد يكى ديگر از مولوى هاى اهل سنّت جنوب، سخنانى تحريك آميز درباره «حديث غدير» ايراد كرده است كه بسيار دور از واقعيّت هاى موجود در كتب حديث و تاريخ و سيره مى باشد، اين سخن ما را بر اين داشت كه حديث غدير را به طور شفّاف و فشرده مطرح كنيم و در معرض داورى عموم قرار دهيم، اين شما و اين حديث غدير تا ببينيم تهاجم بر ضدّ مذهب رسمى كشور به كجا مى انجامد؟ و تا كى بايد سكوت كرد؟!
پيشگفتار
نام غدير را همه شنيده ايم، سرزمينى است ميان مكّه و مدينه، در نزديكى «جحفه» كه در حدود 200 كيلومترى مكّه واقع شده و چهارراهى است كه حجّاج سرزمين هاى مختلف مى توانستند در آنجا از هم جدا شوند:
راهى به سوى مدينه مى رود، در جهت شمال.
راهى به سوى عراق مى رود، در جهت شرق.
راهى به سوى مصر مى رود، در طرف غرب.
و راهى به سوى يمن، در جهت جنوب.
امروزه اين سرزمين، سرزمين متروكى است; ولى روزى شاهد يكى از بزرگترين حوادث تاريخ اسلام بوده، و آن، روزِ نصب على(عليه السلام) به جانشينى پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله) (در روز هيجدهم ذى الحجّه سال دهم هجرى) مى باشد.
گرچه خلفا روى جهات سياسى كوشيدند اين خاطره عظيم تاريخى را از نظرها محو كنند و هم اكنون نيز بعضى از متعصّبان به دلائلى كه ناگفته پيداست، سعى در محو يا كم رنگ كردن آن دارند; ولى ابعاد اين حادثه آن قدر در صحنه تاريخ و حديث و ادبيات عرب وسيع است، كه قابل پوشانيدن يا محو كردن نيست.
و شما در اين كتابچه به مدارك و منابعى در اين زمينه برخورد مى كنيد كه شگفت زده خواهيد شد، و از خود مى پرسيد: مسأله اى كه اين همه دليل و مدرك دارد چگونه مورد بى مهرى و پرده پوشى قرار گرفته است؟!
اميد است اين تحليل هاى منطقى و مداركى كه همه از منابع برادران اهل سنّت گرفته شده، وسيله اى براى تقريب صفوف مسلمين جهان گردد، و حقايقى كه در گذشته به سادگى از كنار آن گذشته اند مورد توجّه دقيق همگان، به ويژه نسل جوان قرار گيرد.
گروه معارف و تحقيقات اسلامى - قم
حديث غدير، سند گوياى ولايت
حديث غدير يكى از دلايل روشن ولايت و خلافت بلافصل اميرمؤمنان على(عليه السلام) بعد از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) است. كه محقّقان اهمّيّت خاصّى براى آن قائل هستند.
متأسّفانه كسانى كه درباره ولايت آن حضرت گرفتار پيش داورى هستند، گاهى سند حديث را پذيرفته و در دلالت آن ترديد مى كنند، و گاه ناآگاهانه سند آن را زير سؤال مى برند.
براى روشن شدن ابعاد مختلف اين حديث، لازم است درباره هر دو موضوع با ذكر مدارك موثّق و معتبر سخن بگوييم:
ادامه مطلب
شنبه 3 تیر1385
تجلى وحدت
دیدار مسئولین نظام با رهبر معظم انقلاب همیشه جلوه ای از وحدت همه جناح ها وطیفهای سیاسی ـ با سليقهها و حتى مبانى مختلف ـ است و بقول یکی «تنها جايى است كه همه زير يك سقف جمع مىشوند». امسال هم اين ديدار حال و هواى تازهاى داشت. آنچه در پى مىآيد، گزارش حاشيه اين ديدار است كه از سايت دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبرى نقل مىشود.
ديدن تصاوير اين ديدار هم خالى از لطف نيست
![]()
• ورود مسئولین به داخل خیابان منتهی به حسینیه سرعت گرفته و خودروهای پارک شده در پارکینگ نشان از حضور انبوه مسئولین در جلسه دارد.
• ساعت9:43 پس از بازرسی وارد حیاط میشوم و آقایان طبسی ، امینی ، سید حسن خمینی و رسولی محلاتی را میبینم که در زیر سایه درخت بر صندلی های فلزی نشسته و گفتگو میکنند.
• آرام ، آرام دیگر مسئولین نظام از جمله آقایان هاشمی شاهرودی ، حداد عادل و احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی وارد شده و با چای پذیرایی میشوند.
• ساعت 9:55 آقا وارد حیاط شده و با حاضرین سلام و احوالپرسی میکنند .
• آقای سید حسن خمینی به پاخاسته و جای خود را به آقا میدهد و در کنار رئیس جمهور مینشیند.
• آقا با حضار مشغول صحبت میشوند که آقای مهدوی کنی نیز وارد میشود.
• آقا وحید مسئول برنامه، وقت را به آقا میگوید و آمادگی حضار مجلس را برای استفاده از رهنمودهای ایشان اعلام میدارد که ایشان از جای بلند شده و به همراه دیگر آقایان به سمت حسینیه حرکت میکنند.
• نوای "صل علی محمد نایب مهدی آمد" خبر از ورود یار به حسینیه را دارد.
• قرائت قرآن توسط آقای سبزعلی آغاز میشود که پس از پایان یافتن قرائت مورد لطف آقا قرار میگیرد.
• در این جلسه افراد از جناحهای مختلف در انتظار شنیدن رهنمودهای آقا لحظه شماری میکنند و سخنان رئیس جمهور است که پیش زمینهایست برای سخن دوست.
• آقای احمدی نژاد با یادآوری اصول دولت نهم مبتنی بر عدالت، مهرورزی، خدمتگزاری و تعالی كشور به جهتگیریهای اصلی دولت در مسائل داخلی اشاره كرد.
• آقا با تذكر مسائل اخلاقی و معنوی و تبیین دقیق مسئله شكر در تفكر اسلامی، به تحلیل اوضاع كشور و تبیین شاخص های اصولگرایی پرداختند و تأكید كردند: ملت و مسؤولان ایران با اتحاد و ایمان و «هوشیاری و عقل و علم» مشكلات موجود را حل و قله های رفیع پیشرفت و عزت را یكی پس از دیگری فتح خواهند كرد.
• ساعت 11:55 این سخن ، صدای تکبیر فردی را به همراه دارد . این صحبت از آقا که "خب ، این تکبیر به معنای اعلام ختم عرائض ماهم بود." به جلسه طراوت بخشیده و پس از چند دعا مجلس پایان می یابد.
• صفها برای نماز در حال شکل گیری است و گعده های مسئولین باهم آغاز می شود .
• در طول مسیری که آفا به سمت سفره حرکت می کنند مسئولین و نمایندگانی را میبینم که چه مشتاقانه بر دست پدری مهربان بوسه می زنندو مشکلات را بازگو می کنند .
• بر سر سفره می بینم که بروجردی ، خرازی و شیخ الاسلام در حال صحبت کردنند و صدای شاتر دوربین توجه آنها را جلب می کند و این بروجردی است که با لبخند می گوید : "می گذارید یک لقمه غذا بخوریم؟!"
• آقا مشغول غذا خوردن است که اندک، اندک مسئولین به خدمت می رسند و با ایشان سخن میگویند .
• این جا وحدت است که به تصویر کشیده شده و همه از هر جناح چونان دوست و همکار قدیمی با هم به گفتگو نشستهاند.
• ساعت13:30 را نشان می دهد. مجلس پایان یافته ، همه آرام آرام جلسه را ترک میکنند
ولی هنوز شمیم کلام دوست در فضا عطر آگین است.


